مجله اینترنتی حنانه

سلامت، پوست و زیبایی، تناسب اندام، پزشکی و دارویی

مجله اینترنتی حنانه

سلامت، پوست و زیبایی، تناسب اندام، پزشکی و دارویی

مجله اینترنتی حنانه

و خوب می دانی وقتی کاری را شروع می کنی که صحیح است و راهی را که می روی و حرفی که می زنی برای رضای خداست، نتیجه اش قطعا عالی است، هرچند که ظواهر، آن را بپوشانند زیرا یقین داری که روزی خورشید، رخ از حجاب بر خواهد گرفت و چشمان غافلان و ظاهر بینان را به روی حقیقت خواهد گشود. چون ایمان داری که هر کس سرانجام راه به خدا واگذاشت، خدا او را تنها نگذاشت و هر که دستش را به دست او داد از این آشفته بازار،که گم گشتگانش بسیارند، به سلامت باز آمد.(دکتر آزمندیان)

مجله اینترنتی حنانه محتوای به روز شده و مفید برای بانوان می باشد. شما عزیزان می توانید ما را در اینستاگرام مجله اینترنتی حنانه نیز دنبال کنید و ما از پیشنهادات و انتقادات شما بهره خواهیم برد. تمام محتوای ما دارای منابع مشخص می باشد و استفاده از مقالات ما با درج منبع بلامانع است. هر گونه سوء استفاده از نام مجله حنانه خلاف قوانین بوده و پیگرد قانونی دارد.

حنانه مطالب مربوط به دختران٬مادران و بانوان را ارائه می دهد و مخصوص بانوان است و امیدواریم بتوانم مقالات مفیدی را در اختیار بانوان عزیز قرار دهیم.

اینستاگرام مجله حنانه با محتوا و تصاویر زیبا از موفقیت و سلامت برای همه
hanane.vhd@

مدیر مجله: لیلا واحد

بخشی از پرفروش ترین کتاب من ملاله هستم

گروه مجله اینترنتی حنانه | شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ

کتاب من ملاله هستم پر فروش ترین کتاب سال ۲۰۱۳ در زمینه اتوبیوگرافی می باشد که توسط ملاله یوسف زی نوشته شده است و کریستینا لمب آن را ویرایش کرده است. این کتاب را هانیه چوپانی به زیبایی ترجمه کرده.
ملاله یوسف زی دختری پاکستانی می باشد که علاقه زیادی به درس خواندن و مدرسه رفتن دارد، اما در جایی مثل پاکستان این کار با دردسرهایی نیز همراه است. ملاله اکنون یک چهره مطرح جهانی است که جایزه صلح نوبل را نیز دریافت کرده است و همچنین  بنیاد ملاله را راه اندازی کرده است و برای به مدرسه فرستادن همه دختران تلاش می کند. بنیاد ملاله معتقد است که همه دختران و پسران می توانند دنیا را دگرگون سازند و تنها چیزی که نیاز دارند یک فرصت است.

کتاب من ملاله هستم

این کتاب در مورد زندگی و خاطرات ملاله یوسف زی می باشد که در دره ای در پاکستان به نام سوات زندگی می کند. ملاله از لحظه تولد، زندگی خود را شرح می دهد. از لحظه ای که به دنیا آمدنش با شادی و خوشحالی خانواده و فامیل همراه نبوده است. ملاله 16 ساله در این کتاب از لحظات وحشتناکی می گوید که دو پیکارجوی طالبان در 9 اکتبر 2012 سوار اتوبوس مدرسه شدند و به سرش شلیک کردند. او می نویسد: دوستانم می گویند ضارب، سه بار شلیک کرد، یکی پشت سر دیگری ملاله برای مداوای پزشکی عازم بریتانیا و در شهر بیرمنگهام ساکن می شود.  او در کتاب خود، از زندگی اش در دوران حکومت طالبان در دره سوات در شمال غرب پاکستان نوشته. این کتاب، توصیف کننده احساسات عمومی مردم پاکستان در خصوص تفکرات طالبانی و ممنوعیت دسترسی به تلویزیون و موسیقی و ادبیات است.
ملاله ماجرای زندگی خود را در دره زیبای سوات گرفته تا بیمارستان بیرمنگام را شرح      می دهد و از خاطره ها و آرزوهایش در این کتاب می گوید. از علاقه اش به مدرسه و تحصیل حرف می زند و از ترسی که در زندگی تجربه کرده است می گوید. از فضای سیاسی در پاکستان و طالبان    می گوید و از اینکه چقدر زندگی در انگلستان متفاوت است می گوید. در این کتاب ماجرای شلیک به ملاله را نیز  می خوانیم، و اینکه چگونه او مراحل مختلف درمانی را طی کرده است و سرانجام سر از بیمارستان ملکه الیزابت در آورده است.
معمولا نویسنده ها در اول کتاب از کسانی که به آن ها در نوشتن کتاب کمک کرده اند، یا از آن ها حمایت کرده اند و یا از هر فرد دیگری به هر دلیلی تشکر و قدردانی می کنند. و کم پیش میاد که این قسمت از کتاب برای خواننده جذابیتی داشته باشد! اما وقتی در ابتدای کتاب ملاله یوسف زی تشکر و قدردانی را می خوانید، حس کاملا متفاوتی در شما ایجاد  می شود. انگار ندای درونی ملاله را می شنوید که به گرمی از افراد تشکر می کند. خواندن این دو، سه صفحه اول کتاب حس خیلی خوبی در شما ایجاد خواهد کرد و همین نشان می دهد که این کتاب متفاوت است.
 
وقتی که کتاب را می خوانید متوجه می شوید که در نهایت سادگی نوشته شده است ومی توانید روزمرگی ها و ترس های یک دختر کم سن و سال را تصور کنید. در قسمت هایی از کتاب ممکن است از اینکه مدام در مورد طالبان و جنایات آن ها صحبت می شود خسته شوید و این به خوبی می تواند نشان دهد که زندگی چقدر برای مردم در دره سوات مشکل بوده است. در آخر کتاب ملاله قسمتی از نحوه زندگی خود و خانواده را در بیرمنگام توضیح می دهد که بسیار خواندنی و جالب می باشد.
قسمت هایی خواندنی از کتاب من ملاله هستم
نیروی ایمان مادربزرگ به پدرم سبب شد که او با شجاعت مسیر سربلندی خود را در زندگی بیابد و این همان مسیری بود که بعدها به من نشان داد. پدرم همیشه می گفت: ملاله، من از آزادی تو محافظت خواهم کرد. از رویاهایت دست نکش.

این که به چه زبانی سخن بگوییم مهم نیست، مهم تر از همه کلماتی است که بر زبان می آوریم. و من متوجه شدم، مداد و کلماتی که به وسیله آن این مطالب نوشته می شود می تواند بسیار قدرتمندتر از مسلسل، تانک یا هلیکوپتر باشد.

 دوبیتی را که مادربزرگم همیشه می خواند به یاد می آوردم: هیچ پشتونی سرزمین محبوبش را به میل خود ترک نمی کند، مگر به خاطر فقر یا عشق. اکنون ما برای دلیل سوم، طالبان، که شاعر دو بیتی هرگز تصور آن را نمی کرد از سرزمین مان خارج می شویم.

هنگام صبح پدر و مادرم مانند همیشه به اتاقم آمده و مرا بیدار کردند. حتی یک روز مدرسه را به خاطر نمی آورم که خودم صبح بیدار شده باشم.

دلم نمی خواست مردم مرا به عنوان دختری که طالبان به سوی او تیراندازی کرد بشناسند، بلکه دختری که برای حق تحصیل مبارزه کرده بود. و زندگی ام را وقف این هدف خواهم کرد.

بیایید قلم ها و کتاب هایمان را در دست بگیریم چرا که تنها اسلحه ی قدرتمند ما هستند. یک کودک، یک معلم، یک کتاب و یک قلم می تواند دنیا را دگرگون سازد.

امروز در آیینه به خودم خیره شدم و لحظه ای در اندیشه فرو رفتم. یک بار از خداوند خواسته بودم که یک یا دو اینچ قد مرا بلندتر کند. اما او مرا به بلندای آسمان رساند به قدری که دیگر نمی توانم خودم را اندازه بگیرم. بنابراین به عهدی که با خداوند بسته بودم عمل کردم و صد رکعت نماز نافله خواندم.
پدرم می گوید: اگر می دانستم که چنین اتفاقی پیش خواهد آمد، برای آخرین بار به پشت سرم نگاه می کردم… مانند پیامبر که موقع هجرت از مکه به مدینه بارها به پشت سرش نگاه کرد. پدرم بیشتر وقت خود را در سخنرانی ها سپری می کند. برای او عجیب است که اکنون مردم به خاطر من می خواهند سخنرانی هایش را بشنوند. مرا همیشه به عنوان دختر او می شناختند، و اکنون او را به عنوان پدر من می شناسند. هنگامی که برای دریافت جایزه من به فرانسه رفت به حضار گفت: در سرزمین من بیشتر مردم به وسیله ی پسرانشان شناخته می شوند. من تنها پدر خوشبختی هستم که به نام دخترم مرا می شناسند.

پدرم گریه می کند. هنگامی که موهایم را به یک طرف شانه  می زنم و او اثر زخم را روی سر من می بیند اشک می ریزد، و وقتی از خواب نیمروزی بیدار می شود و صدای فرزندانش را در حال بازی در باغ می شنود آرامش خاطر می یابد زیرا یکی از صداها متعلق به من است. او می داند مردم می گویند تقصیر پدر بود که به من تیراندازی شد. این اتفاقات برای او بسیار دشوار بود. تلاش بیست ساله اش را در سوات ترک کرده بود؛ مدرسه ای که از هیچ ساخت، اما اکنون شامل سه ساختمان و هزار و صد دانش آموز و هفتاد معلم بود.

منابع:
Kafebook.ir
فیدیبو


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی